تبليغاتX
زباله دانی تاریخ ورژن امید


زباله دانی تاریخ ورژن امید

وب شخصی من...

همین چند روز پیش، “یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا” پرستار بچه‌‌‌هایم را به اتاقم دعوت کردم تا با او تسویه حساب کنم.

به او گفتم: بنشینید”یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌اِونا”! می‌‌‌‌دانم که دست و بالتان خالی است امّا رو دربایستی دارید و آن را به زبان نمی‌‌‌آورید. ببینید، ما توافق کردیم که ماهی سی‌‌‌روبل به شما بدهم این طور نیست؟ چهل روبل.
نه من یادداشت کرده‌‌‌‌ام، من همیشه به پرستار بچه‌‌هایم سی روبل می‌‌‌دهم. حالا به من توجه کنید.

شما دو ماه برای من کار کردید..

دو ماه و پنج روز. دقیقاً دو ماه، من یادداشت کرده‌‌‌ام. که می‌‌شود شصت روبل. البته باید نُه تا یکشنبه از آن کسر کرد. همان طور که می‌‌‌‌‌دانید یکشنبه‌‌‌ها مواظب “کولیا” نبودید و برای قدم زدن بیرون می‌‌رفتید. سه تعطیلی … “یولیا واسیلی ‌‌‌‌اونا” از خجالت سرخ شده بود و داشت با چین‌‌های لباسش بازی می‌‌‌کرد ولی صدایش در نمی‌‌‌آمد. سه تعطیلی، پس ما دوازده روبل را می‌‌‌گذاریم کنار. “کولیا” چهار روز مریض بود آن روزها از او مراقبت نکردید و فقط مواظب “وانیا” بودید فقط “وانیا” و دیگر این که سه روز هم شما دندان درد داشتید و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچه‌‌‌ها باشید. دوازده و هفت می‌‌شود نوزده. تفریق کنید. آن مرخصی‌‌‌ها ؛ آهان، چهل و یک‌ ‌روبل، درسته؟چشم چپ “یولیا واسیلی ‌‌‌‌اِونا” قرمز و پر از اشک شده بود. چانه‌‌‌اش می‌‌لرزید. شروع کرد به سرفه کردن‌‌‌‌های عصبی. دماغش را پاک کرد و چیزی نگفت.و بعد، نزدیک سال نو شما یک فنجان و نعلبکی شکستید. دو روبل کسر کنید.فنجان قدیمی‌‌‌تر از این حرف‌‌‌ها بود، ارثیه بود، امّا کاری به این موضوع نداریم. قرار است به همه حساب‌‌‌‌ها رسیدگی کنیم.

موارد دیگر: بخاطر بی‌‌‌‌مبالاتی شما “کولیا ” از یک درخت بالا رفت و کتش را پاره کرد. ۱۰ تا کسر کنید. همچنین بی‌‌‌‌توجهیتان باعث شد که کلفت خانه با کفش‌‌‌های “وانیا ” فرار کند شما می‌‌بایست چشم‌‌هایتان را خوب باز می‌‌‌‌کردید. برای این کار مواجب خوبی می‌‌‌گیرید پس پنج تا دیگر کم می‌‌کنیم.

در دهم ژانویه ۱۰ روبل از من گرفتید …

“یولیا واسیلی ‌‌‌‌‌‌اِونا” نجواکنان گفت: من نگرفتم.

امّا من یادداشت کرده‌‌‌ام.

-        خیلی خوب شما، شاید …

از چهل ویک بیست وهفت تا برداریم، چهارده تا باقی می‌‌‌ماند.

چشم‌‌‌هایش پر از اشک شده بود و بینی ظریف و زیبایش از عرق می‌‌‌درخشید. طفلک بیچاره !

-        من فقط مقدار کمی گرفتم.

در حالی که صدایش می‌‌‌لرزید ادامه داد: من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … ! نه بیشتر.

 

دیدی حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به کنار، می‌‌‌کنه به عبارتی یازده تا، این هم پول شما سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا، سه‌‌‌تا . . . یکی و یکی..

یازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توی جیبش ریخت.

به آهستگی گفت: متشکّرم!

جا خوردم، در حالی که سخت عصبانی شده بودم شروع کردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق.

پرسیدم: چرا گفتی متشکرم؟

به خاطر پول.

یعنی تو متوجه نشدی دارم سرت کلاه می‌‌گذارم؟ دارم پولت را می‌‌‌خورم؟ تنها چیزی می‌‌‌توانی بگویی این است که متشکّرم؟

-        در جاهای دیگر همین مقدار هم ندادند.

آن‌‌ها به شما چیزی ندادند! خیلی خوب، تعجب هم ندارد.. من داشتم به شما حقه می‌‌زدم، یک حقه‌‌‌ی کثیف حالا من به شما هشتاد روبل می‌‌‌‌دهم. همشان این جا توی پاکت برای شما مرتب چیده شده.

ممکن است کسی این قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نکردید؟ چرا صدایتان در نیامد؟

ممکن است کسی توی دنیا این قدر ضعیف باشد؟

لبخند تلخی به من زد که یعنی بله، ممکن است.

بخاطر بازی بی‌‌رحمانه‌‌‌ای که با او کردم عذر خواستم و هشتاد روبلی را که برایش خیلی غیرمنتظره بود به او پرداختم.

برای بار دوّم چند مرتبه مثل همیشه با ترس، گفت: متشکرم!

پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فکر کردم در چنین دنیایی چقدر راحت می‌‌شود زورگــــو بود.

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:50 توسط م.م.صدف| |

«امت فاکس» نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگام نخستین سفرش به آمریکا برای اولین در عمرش به یک رستوران سلف سرویس رفت …

 

وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این نیت که از او پذیرایی شود.

 

اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.

 

از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند ؛  در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند!!!

وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:

 

«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟!»

 

 

مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است !!!»

 

 سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:

 

« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید…! »

 

امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.

 

اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است :

 

همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیتها، شادیها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد ؛ در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد ، که از میز غذا و فرصتهای خود غافل می شویم …؟!!

 

در حالی که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است، سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم…

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 1:31 توسط م.م.صدف| |

آسمانی که در این نزدیکی ست
و من و آفت جانم  ، احساس
می سراییم در این کلبه ی بی نام و نشان
می نوازیم در این خانه ی احزان
می چکانیم اشک از چشم جهان
و مرا در قفس ظلمت این روز بلند
هیچ بی تابی نیست
چون تو ام ره بنمایی
آسمانی که در این نزدیکی ست
می رهاند من و این افت را
میدواند اسب بی آلایش جان را
در درون تکه رگهایم
و من و طبع بلندم
می خروشیم در این سبز چمن
می درخشیم در این لحظه جاوید
میدوانیم تنمان را طرف اسم خدا
سمت ان رنگ عزیز
آبی خوب فضا
نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:30 توسط م.م.صدف| |

حالا وقتشه...

         سه تا...

                 چهار تا...

                            حالا نقطه!

 اخر خط

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 17:45 توسط م.م.صدف| |

خدا نیاره روزی رو که اینجا سوت و کور بشه

اصلا معنی نداره!! اینجا هیچوقت یوت و کور و اینا نمیشه

نباست بشه

من که اینجا هر روز سر میزنم

مطلب هم در حد نیاز و در حد گلیم خودم میذارم!! من هنو درست نمیدونم گلیم کوچیک شده و آب رفته یا پاهای من دراز شده!!! اصلا مهم نیست

مهم اینه که خیلی خوش میگذره

همه چیز توپه

البته گرد نیست!! اما هرچی که هست خوشکله

امروز استاد گلم یه حرفی زدن که عمرا باهاش موافق نیستم

جمله شو به عربی گفتن من نفهمیدم اما معنیش میشه هرچه پیش آید خوش آید!!!!

گفتن آیه قرانه! من کاری ندارم جمله از کجا اومده اما تو کتم نمیره

حالا اینا مهم نیست!! مطلب مهمتری داریم و و اونم اینکه:

یه قول دوستی "همه چیزمان مثل همه چیزمان است!!!!"

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:13 توسط م.م.صدف| |

من عاشق ادرس وبلاگم هستم! اما حیف که اینجا نمیشه نوشت... ای روزگار! خیلی دوست دارم آزادش کنم وبلاگو...مشکلی نیست. آزاد میشه

فعلا سر بسته و فقط برای آپ کردن یه شرح حالی مینگارم :

این روزها بسیار روزهای تاپی هستند! (تاپ یعنی قابل تحمل) حال میکنم! درس خوندنی در کار نیست! ۷ تجدیدی هم کمه بابا! اصلا باید همه رو می افتادم

جمله روز : اگه کسی از دستت عصبانی شد شاد باش! این یعنی اینکه تو موفق به حرص دادن یه نفر شدی (میتونید این جمله رو به صورت پیام واسه این و اون بفرستید)

عقده نوشتن ندارم که اینجا سرمو به باد بدم! توی وب جدیدم به اندازه کافی درگیرم! اونجا خیلی جای عالی و نازی شده...ریلکس!

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 14:14 توسط م.م.صدف| |

درگیر وبلاگ جدیدم هستم! خیلی اینجا نمینویسم... اما خوب فعلا همینو داشته باشین:

زندگی زیباست ای زیبا پسند...زنده اندیشان به زیبایی رسند...انچنان زیباست این بی بازگشت کز برایش میتوان از جان گذشت

معنی و مفهوم: زندگی چیز خیلی خیلی باحال و توپیه که اگه اینو درک نمیکنی آدم حسابی نیستی و باید با کتک و به زور بهت فهموند! اگه کافکا و هدایت میخونی هم که دیگه وامصیبتا!! اصلا آدم نیستی مگر اینکه یه نقد ۲۰ صفحه ای کوبنده راجع به هر صفحه مطالبشون بنویسی!

نکته : انکار نمیکنم که زندگی قشنگه اما اگه شرایطی که میخوای وجود داشته باشه و گاهی تغییر شرایط مستلزم تلاش موثر و صبره که هر دوی اینها...بله دیگه... استقامت و پایداری برای رسیدن به هدف والا

خوب دیگه همین مطلب هم اینجا کافیه!

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 21:40 توسط م.م.صدف| |

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیدم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 2:8 توسط م.م.صدف| |

دوستان این وبلاگ از این پس اجبارا با سانسور شدید آپ میشود و از این به بعد هم شاید خیلی آپ نکنم...به وبلاگای دیگه ای که دارم میرسم...آدرس اینجا گویا لو رفته...الان هم مطالب رو سانسور کردم! دیگه...هیچی...فقط گفتم اگه دیدین وب همه ش شد  عکس و شعر نگید چرا! فعلا آخرن مطلب اینو داشته باشید:

 زندگی قشنگه وقتی آدم قشنگ فکر کنه!

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 12:19 توسط م.م.صدف| |

تولد مبارک

 

تولد استاد گلم مبارک!

 

 

دکتر باسواد خوش قلب ما

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 0:5 توسط م.م.صدف| |

راجع به تضادی که در حکومت افتاده بحثی بسیار جالب به ذهنم رسید! "تفرقه بینداز و حکومت کن"! حالا این سیاست انگلیس و بریتانیای کبیره و من اصلا کاری به سیاست و این چیزا ندارم اما امروز داشتم کلیات شیخ اجل سعدی سیرازی رو میخوندم و به شعری رسیدم در باب اول "بوستان"...به دلم نشست!

چو در لشکر دشمن افتد خـــلاف  /  تو بگذا شمشیر خود در غلاف
چو گـــرگان پسندند بر هم گزنـــد  /   بر آساید اندر میان گوسفند
چو دشمن به دشمن بود مشتغل /  تو با دوست بنشین به آرام دل

اینو اول از همه برای دوستم اس ام اس کردم و در جواب گفت : "میفرمایید ملت ایران گوسفندن؟؟"

و بنده هم در پاسخ این شخص باز یه شعر از سعدی جان کش رفتم و نگاشتم :

اگر هوشمندی به معنی گرای / که معنی بماند ز صورت بجای

سعدی 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 23:34 توسط م.م.صدف| |

امشب بعد از مدتها که به یکی از دوستام زنگ میزدم و جواب نمیداد بهش پیامکی دادم و حالشو جویا شدم...گفتم میخوام فرم اهدا عضو پس از مرگ -کلیک کنید رو لینک-رو پر کنم.گفتم میخوام ببینمت...گفت "نه" گفتم یعنی کلا "نه"؟ گفت "آره"...درنهایت تعجب دلیل رو جویا شدم...کارش بی دلیل بود. اون لحظه اول چنان نارحت شدم که میخواستم زمین و زمان رو به هم بریزم...بغض راه گلومو بست و در همین لحظه از عزیز دلم پرسیدم تو بودی چیکار میکردی آخه؟ بهم جواب داد کسی که همین طوری میذاره میره ارزش توجه نداره! دیدم جدا راست میگه...وای خدای من اگه "عزیز دلم" نبود تا گاه به گاه دلداریم بده باید تو این اوضاع بی ریخت چیکار میکردم؟ از طرفی خانواده و از طرف دیگه دوستان بی وفایی که وقتی بهم بی نیاز میشن تنهام میذارن...چقدر شادم الان...
میدونم که گاهی از غم مینویسم و گاهی نوشته هام به نظر احساسات یک فرد چند قدم مانده به مرگه...تمام اینارو میدونم. گاهی مشکلات بهم فشار میارن و به شدت آزارم میدن...گاهی خیلی اتفاقات عجیبی توی زندگی آدم میفته. اما من هم مثل اسکارلت داستان "بر باد رفته" به خودم میگم که اگه از پس اون مشکلات سخت و زیاد بر اومدم اینا که دیگه هیچن...اینارم پشت سر میذاریم...وقتی همراهی به این خوبی هست برای چی آدم باید بکشه کنار؟
حالا برای دوستانی که ماجرای "اسکارلت" رو نمیدونن بگم : یه جا از داستان اسکارلت یه سرباز رو میکشه و از اون به بعد همیشه در مواقع سخت میگه که میتونه از این مشکلات بگذره چون روزی تونسته یک انسان رو بکشه...
البته باور کنید بنده نه من کشته و مرده کسی هستم و نه کسی کشته ی منه...من بی گناهم!! من قاتل نیستم...من بی دفاعم...
حواسم پرت شد...داشتم از چی میگفتم؟ از شادی و دید من...
امروز با بابا هم دچار مشکل بودم...امروز چقدر ناراحت بودم , خیلی داغون بودم به دلایل مختلف و متعدد اما الان احساس بسیار نیکی دارم.احساس قشنگی که من بهش میگم :"شادی"
دوستم رو میبخشم از ته دل...از صمیم قلب به خاطر تمام لطفهایی که در دوران نارحتیم خواسته و ناخواسته بهم کرد...من ناسپاس نیستم. الطافت رو فراموش نمیکنم. و چیزهایی که گذشت برای همیشه در قلب من خواهد موند حالا هم دلت خواسته بری؟ برو خدا به همراهت
دو هفته پیش که پیشش بودم یه مشت کتاب فلسفی رو ریخت تو کیفش و گفت میخوام بخونمشون! اگر فلسفه و مطالعه آدم رو بی مهر میکنه بگید توروخدا ما هم بی وفا بشیم...گویا این روزها بی وفایی خیلی کلاس داره
من بیکلاسی رو دوست دارم!!
اصلا خصوصیات اصلی خودم رو میگم:
یه دختر که هیچوقت تیپ متعادل نداره (گاهی با چادر و گاهی با بلوز میرم بیرون...معمولا هرچی دم دست باشه میپوشم)
اگر تو اتوبوس جا نباشه کف اتوبوس میشینم!
معمولا تو خیابون میدوم!
همیشه هدفون تو گوشمه و زود با مردم در همه جا گرم میگیرم!
حالا خیلیا میگن من کلاس ندارم...خوب آخه وسط تابستون به این گرمی پاسم برم کلاس که چی؟ سر راه به پسرا چشمک بزنم؟ من خودم تو خونه بخونم عالیه...بچه خوبی هم هستم.یعنی چه دختر همه ش پاشه بره بیرون و به قول استاد گلم "خاک بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم"
با تشدید روی سین!!!
از شوخی گذشته خیلی دوست دارم به همه بگم باید شاد بود! حتی موقع مرگ! فعلا میخوام زندگی کنم اما حتی اگر بخوام خودمو بکشم قول میدم با لبخند بمیرم (اینم گویا کلاس داره) به هر حال همینه که هست...دنیا رو نمیشه راحت عوض کرد
فعلا همراهی یه مرد نازنین زندگی تلخمو شیرین کرده...
از "کودک سیه موی سپید" هم ممنونم! کوچولو! چقدر پاکی!
باز زیادی نوشتم...ای خدا! هی میگم مطلب طنز ننویسم آخرش هم یه تیکه میندازم...آدم شدن بسی مشکل است
حالا با استفاده از اشعار دکتر فرهاد فرهودی سخنی چند ایراد میکنم:

دوست عزیز و بی وفا : (با حذف مصراع دوم بخوان)

بیچاره شدم بس که کشیدم نازت

یک روز چو سیب سرخ گیرم گازت !

هر ساز زدی با تو هم آواز شدم

ای دوست برقصم به کدامین سازت!

سانسور

اینم به همه دوستان:

                می نوش که عمر جاودانی این است

                خود حاصلت از دور جوانی این است

              هنگام گل و مل است و یاران سر مست

              خوش باش دمی که زندگانی این است!

*(البته خیلی از افراد بی قانون میگن این مال خیام بوده! اما من شاهدم که خیام تو کافی نت اینو از دکتر فرهودی کش رفت!! یادم نمیره! خیام جوون دیدی لوت دادم؟؟ )

 نکته کنکوری : می= ابسولوت هلو یا شاه توت (متضاد شامپاین و شراب و اینا)

نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 2:1 توسط م.م.صدف| |

ای کودک سیه موی سپید سپید پوش , تو که در جریان متلاطم عبور نقش ها , کبودی غم را بر دلت نشانده ای , تو که روشنی چشمان معصومت تلاءلو جلوه پاکی آسمان است , خورشید تابندگی اش را مدیون توست و قطره , صافیش را از دریای قلب تو دارد...
به کدامین گناه اسیر دردهای سیاهی شدی که سپیدیت را نمی فهمند...
ای تو که شیطان در آرزوی قلب سپیدت عالم را به آتش میکشد...از کدامین سو "غم" به سوی تو آمد؟ از کدامین در دستان پلیدش را به سمت تو دراز کرد؟ حتی "اندوه" نیز محتاج دستان بخشنده توست...
یار "غم" مباش , او را لیاقت محبت تو نیست...بنده عشق باش که جز عشق هیچ چیز وسعت قلب تو را پر نمی کند...قلبی که تنها جای یک محبوب است...همان محبوبی که موجب میشود ماهی به در خشکی از شوق دیدارش رقصان شود و مومنان در غم فراقش آرام آرام میسوزند و به آسمان کوچ میکنند...او که التهاب هوس را با عطش عشق میسوزاند...او که ما را در این گیجی و گنگی مبهم به سوی حقیقت فرا میخواند
ای کودک پاک...ای تو که آسمان از نامت سربلند شد , اشکهای زلالت را نثار خاک بی مقدار مکن..."غم" زمینی این خاک راهی به قلب آسمانی تو ندارد...
سخن کوتاه میکنم که آسمان نیز با تو سخن ها دارد...


اینارو چرت نگفتم...اینارو از اعماق وجودم میگم...اگر میخواستم فقط متنی ادبی بنویسم بی مخاطب مینوشتم...قدر خودتو بدون...
نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 19:19 توسط م.م.صدف| |

من برای تو مینویسم...برای یک کودک پاک که پلیدی دنیا آزارش میدهد...برای کودکی که کسی وسعت پاکیش را درک نکرد...برای کسی که قلب پاکش را آلوده هوس نکرد و اکنون..."غم" میخواهد آن قلب صاف را پر کند...
برای کدامین غم عالم اشکهایت را میفشانی؟ به کدامین سو دست یاری دراز میکنی؟ دستان سفیدت را به سمت هیچ سایه سیاهی دراز نکن که همانا سایه ها در انزوای خود گم شده اند...پلیدی سرتاسر وجودشان را پر کرده ست و در انتظار فرشته زیبای مرگ در زشتی نشسته اند...ای کسی که فرشتگان آسمانی برایت سجده میکنند...تو چه آرام و پاک در محفل آسمانی زینت گشته ای...جای تو همان جاست...جایی که سیاهی راهی ندارد و نور برای رسیدن به سرچشمه اش , قلب نورانی تو تقلا نمیکند...میدانم که آسمان برای نشاندنت بر اوج لحظه شماری میکند...تو این دم اندک را خوش باش...که "غم" جایی در قلب تو ندارد

م.م.صدف 

نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 0:57 توسط م.م.صدف| |

آن روز که آهسته نگاهم کردی

با سبزی چشم خود سیاهم کردی

من بچه اهل و سر به راهی بودم

بنگر که چگونه زابراهم کردی!

................................................

چشمش به هلاک ما اگر کوشیدست

در زیر هزار تار مو پوشیدست

اما ز وفور سرخی لبهایش

پیداست که خون خلق می نوشیدست.

..............................................

ای راهزن ساده دلان محتاج

سرمایه دل ز غارتت در تاراج

آلوده به مدح کس نشد شعر ولی

چشم تو ز طبع شعر می گیرد باج.

............................................

در هاله جبر و قهر و تسخیر مباش

پابند به سر نوشت و تقدیر مباش

افسار تو تا به دست موهومات است

در فکر دگر گونی و تغییر مباش

...........................................

در مدرسه از نشاطمان کم کردند

از فرصت ارتباطمان کم کردند

وقتی که به هم عشق تعارف کردیم

از نمره انضباطمان کم کردند!

(این مال ایشون نیست)

...........................................

بیچاره شدم بس که کشیدم نازت

یک روز چو سیب سرخ گیرم گازت !

هر ساز زدی با تو هم آواز شدم

ای دوست برقصم به کدامین سازت!

.........................................

شب بود و نگار کمتر از حور نبود

انگار اثر از نشئه ی کافور نبود

می گفتمتان که بر من و او چه گذشت

گر نامه ما اسیر سانسور نبود!

..........................................

باد و یخ و طوفان و مه سرما بود

در جبهه ابر و آسمان غوغا بود

باران تگرگ و برف شهری دیگر

گرد غم حسرتش نصیب ما بود

..........................................

در هاله جبر و قهر تسخیر مباش

پابند به سرنوشت و تقدیر نباش

افسار تو تا به دست موهومات است

در فکر دگرگونی و تغییر مباش

..........................................

دمادم قلبتان خالی ز تشویش

     تمام نمره هاتان پنج از شیش!

     کنار  جزوه  پر حجم  استاد

     شب یلدای خوبی هست در پیش!

........................................

 

وبلاگ دکتر فرهودی

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:19 توسط م.م.صدف| |


تا گل غربت نروياند بهار از خاک جانم

با خزانت نيز خواهم ساخت خاک بي خزانم

***
گرچه خشتي از تو را حتي به رويا هم ندارم

زير سقف آشناييهات مي خواهم بمانم

***
بي گمان زيباست آزادي ولي من چون قناري

دوست دارم در قفس باشم که زيباتر بخوانم

***

در همين ويرانه خواهم ماند و از خاک سياهش

شعرهايم را به آبي هاي دنيا مي رسانم

***

گر تو مجذوب کجا آباد دنيايي من اما

جذبه اي دارم که دنيا را بدينجا مي کشانم

***

نيستي شاعر که تا معناي حافظ رابداني

ورنه بيهوده نمي خواندي به سوي عاقلانم

***
عقل يا احساس حق با چيست ؟ پيش از رفتن اي خوب

کاش مي شد اين حقيقت را بداني يا بدانم

 

از اینجا کپی کردم

نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 20:4 توسط م.م.صدف| |

لازم به ذکر است معنی نام هر کشور از زبان کشوری که در پرانتز قرار دارد گرفته شده است

(قشنگاش رو رنگی کردم)


آرژانتین: سرزمین نقره (اسپانیایی)

آفریقای جنوبی: سرزمین بدون سرما / آفتابی جنوبی (لاتین، یونانی)

آلبانی: سرزمین کوه نشینان

آلمان: سرزمین همه مردان یا قوم ژرمن (فرانسوی، ژرمنی)

آنگولا: از واژه نگولا که لقب فرمانروایان محلی بود

اتریش: شاهنشاهی شرق (ژرمنی)

اتیوپی: سرزمین چهره سوختگان (یونانی)

ازبکستان: سرزمین خودسالارها (سغدی، ترکی، فارسی دری)

اسپانیا: سرزمین خرگوش کوهی (فنیقی)

استرالیا: سرزمین جنوبی (لاتین)

استونی: راه شرقی (ژرمنی)

اسرائیل: جنگیده با خدا (عبری)

اسکاتلند: سرزمین اسکات ها (لاتین)

افغانستان: سرزمین قوم افغان (فارسی)

اکوادور: خط استوا (اسپانیایی)

الجزایر: جزیره ها (عربی)

السالوادور: رهایی بخش مقدس (اسپانیایی)

امارات متحده عربی: شاهزاده نشین های یکپارچه عربی (عربی)

اندونزی: مجمع الجزایر هند (فرانسوی)

انگلیس: سرزمین پیر استعمار (ژرمنی)

اوروگوئه: شرقی

اوکراین: منطقه مرزی (اسلاوی)

ایالات متحده امریکا: از نام آمریگو وسپوچی دریانورد ایتالیایی

ایتالیا: شاید به معنی ایزد (یونانی)

ایران: سرزمین آریایی ها٬ برگرفته از واژهٔ «آریا» به معنی نجیب و شریف

ایرلند: سرزمین قوم ایر (انگلیسی)

ایسلند: سرزمین یخ (ایسلندی)

باهاما: دریای کم عمق یا ریشدارها (اسپانیایی)

بحرین: دو دریا (عربی)

برزیل: چوب قرمز

بریتانیا: سرزمین نقاشی شدگان (لاتین)

بلژیک: سرزمین قوم بلژ از اقوام سلتی، واژه بلژ احتمالاً معنی کیسه می داده

بلیز: یا از نام دزدی دریایی به نام والاس یا از واژه ای بومی به معنای آب گل آلود

بنگلادش: ملت بنگال (بنگلادشی)

بوتان: تبتی تبار

وتسوانا: سرزمین قوم تسوانا

بورکینافاسو: سرزمین مردم درستکار

بولیوی: از نام سیمون بولیوار مبارز رهایی بخش آمریکای لاتین

پاراگوئه: این سوی رودخانه

پاکستان: سرزمین پاکان (فارسی دری)

پاناما: جای پر از ماهی (زبان کوئِوا)

پرتغال: بندر قوم گال از اقوام سلتی (لاتین)

پورتوریکو: بندر ثروتمند (اسپانیایی)

تاجیکستان: سرزمین تاجیک ها (فارسی دری)

تانزانیا: این نام از همامیزی تانگانیگا سرزمین دریاچه تانگا + زنگبار گرفته شده

تایلند: سرزمین قوم تای

ترکمنستان: سرزمین ترک + ایمان = ترکیمان = ترکمان = ترکمن سرزمین ترک هایی که مسلمان شده اند (مربوط به سده های آغازین اسلام)

ترکیه: سرزمین قوی ها (ترکی با پسوند عربی)

جامائیکا: سرزمین بهاران

جیبوتی: شاید به پادری بافته از الیاف نخل می گفتند (زبان آفار)

چاد: دریاچه (زبان بورنو)

چین: سرزمین مرکزی (چینی)

دانمارک: مرز قوم "دان"

دومینیکن: کشور دومینیک مقدس (اسپانیایی)

روسیه: کشور روشن ها، سپیدان

روسیه سفید / بلاروس: درخشنده روس / سفید روسی

رومانی: سرزمین رومی ها

زلاند نو: زلاند جدید (زلاند نام یکی از استان های هلند به معنای دریاست)

ژاپن: سرزمین خورشید تابان (ژاپنی)

سریلانکا: جزیره باشکوه (سنسکریت)

جزایر سلیمان: از نام حضرت سلیمان

سوئد: سرزمین قوم "سوی"

سوئیس: سرزمین مرداب

سودان: سیاهان (عربی)

سوریه: سرزمین آشور (سامی)

سیرالئون: کوه شیر

شیلی: پایان خشکی / برف

عراق: شاید از ایراک به معنای ایران کوچک (فارسی)

عربستان سعودی: سرزمین بیابانگردان در تملک خاندان خوشبختواژه عرب به معنی گذرنده و بیابانگرد استسعود یعنی خوشبخت.

فرانسه: سرزمین قوم فرانک از اقوام سلتی

فلسطین: یکی از اسامی قدیم رود اردن

فنلاند: سرزمین قوم "فن"

فیلیپین: از نام پادشاهی اسپانیایی به نام فیلیپ

قرقیزستان: سرزمین چهل قبیله قرقیزی

قزاقستان: سرزمین کوچگران قزاقی

قطر: شاید به معنای بارانی (عربی)

کاستاریکا: ساحل غنی (اسپانیایی)

کانادا: دهکده زبان سرخپوستی "ایروکوئی"

کلمبیا: سرزمین کلمب (کریستف کلمب) (اسپانیایی)

کنیا: کوه سپیدی (زبان کیکویو)

کویت: دژ کوچک هندی (عربی)

گرجستان: سرزمین کشاورزان (یونانی)

لبنان: سفید (عبری)

لهستان: سرزمین قوم "له"

لیبریا: سرزمین آزادی

مجارستان: سرزمین قوم مجار (مجاری)

مراکش: مغرب

مصر: شهر، آبادی

مقدونیه: سرزمین کوه نشین ها، بلندنشین ها (یونانی)

مکزیک: اسپانیای جدید (اسپانیایی)

موریتانی: سرزمین قوم مور (لاتین)

 میکرونزی: مجمع الجزایر کوچک فراسوی

نروژ: راه شمال

نیجر: سیاه (لاتین)

نیجریه: سرزمین سیاه (لاتین)

نیکاراگوئه: دریای نیکارائو (نام مردم آن منطقه) آگوئه (اسپانیایی)

واتیکان: گرفته شده از نام تپه ای به نام واتیکان (اتروسکی)

ونزوئلا: ونیز کوچک

ویتنام: اقوام "ویت" جنوبی (ویتنامی)

ویلز: بیگانگان (ژرمنی)

هلند: سرزمین چوب آلمانی

هند: پر آب (فارسی باستان)

هندوراس: ژرفناها (اسپانیایی)

یمن: خوشبخت

 یونان: سرزمین قوم "یون"

منبع: وبلاگ مسیحا

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 23:9 توسط م.م.صدف| |

این جمعه هم اومد...شاید بره...شاید آخرین جمعه زندگی باشه...

هر جمعه به رویدادهای هفته گذشته فکر میکنم...اتفاقات بسیار زیادی توی زندگی رخ میده...

ما آدما هرچقدر هم بدونیم باز در اصل هیچ چیز نمیدونیم...در طول هفته این همه مطالعه میکنم...این همه فکر میکنم...این همه ارتباط و تعامل...اما آخرش میبینم هنوزم به جایی نرسیدم...زندگی ما انسانها خیلی پیچیده ست...و البته کوتاه!! دلم نمیخواد زندگی کوتاهمو به غم بگذرونم...

گل شادی

 دوست دارم تمام روز رو بخندم...میخوام تمام مدت زمان باقی مونده عمرمو بدون دغدغه های الکی بگذرونم...سانسور

منکر سیاهی روزگار و تلخی زمونه نمیشم...منکر بیچارگی و سیه روزی هم نمیشم...اما میگم بیخیال همه چیز...شاید یه روز برای همیشه مطالعه رو قطع کنم...

نمیدونم چقدر دیگه از عمرم باقیه...نمیدونم چقدر دیگه باید برای رسیدن به خواسته هام تلاش کنم... اما میدونم که روزی به چیزی که میخوام برسم میرسم...به اوج...شاید نوبل... شاید یه موسیقی دان برجسته... شاید بهترین بیوشیمیست دنیا...اصلا کسی چه میدونه...شاید هم همین امروز آخرین روز عمرم باشه...همه چیز یه احتمال ساده ست...اطمینان معنای خاصی نداره...

"من حتم دارم" این جمله رو خیلی زیاد به کار میبرم اما میدونم که هیچ چیز در این دنیا ۱۰۰٪ نیست...

"مایکل جکسون" هم از این دنیا رفت...

وقتی کسی میمیره دیگه واسش ناراحت نمیشم...اگه عزیزی باشه گریه میکنم اما نه برای اون...واسش خوشحال میشم چون احساس میکنم راحت شده...دیگه نگران نیست...اظطراب نداره...

رومن رولان میگه:"چه خوشبختند آنان که نمیدانند چقدر بدبختند..."

یکی از دوستام یه بار گفت :"چه بدبختند آنان که نمیدانند چقدر خوشبختند"

من احساس میکنم جمله دومی خیلی زیباتره...خیلی دل نشین تره...من جمله دوم رو میپسندم...

ترجیح میدم فعلا احساس خوشبختی کنم...معمولا "غم" هر روز خودش تماس میگیره...ضرورتی نداره بریم دنبالش...

سانسور

همینه که هست...

فقط یه جمعه دیگه ست...همین...شاید

ahd

تا افق پله به پله
شب به نرمي گام برداشت
در كنار پله ها
فانوس روشن بود

بادبادك هاي بازيگوش
دم تكان دادند
بادبادك رفت بالا
قرقره از غصه لاغر شد

بادبادك جان چه مي بيني از آن بالا؟
بادبادك جان چه مي بيني از آن بالا؟

در ميان جاده ها آيا غباري هست ؟
بر فراز تخت سنگ آيا نشان از نعل اسب تك سواري هست؟
بادبادك جان ببين آيا بهاري هست؟
بادبادك جان ببين آيا جاي پايي سبز خواهد شد؟

بر سر سفره بغض سنگيني برايم لقمه مي گيرد
بادبادك جان ببين پيك اميد آيا روي دوشش كوله باري هست؟
من دلم با خويش مي گويد

كه آري هست

من دلم با خويش مي گويد
كه آري هست

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 17:55 توسط م.م.صدف| |

پشت درها

                  هزاران نفر ایستاده و می خندند

و لبخند تو

                هزاران بار در ذهن من تکرار می شود.

عطرت با آن آهنگ همیشگی

                 هر بار در ذهن من می پیچد.

بدون صدای نفسهایت

                تمام آهنگها یک نت کم دارند .

 

منبع:وبلاگ رقص مرگ

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت 0:47 توسط م.م.صدف| |

بالاخره راهی تهران شدم...

۲۰ روز دیگر باقیست (شاید هم کمتر)

از اصفهان لذت میبرم...

تنها چیزی که زنده م نگه میداره اینه که سه نفری که زندگیم و همه چیزم بهشون وابسته ست خیلی میان تهران...

استاد گلم که اونجا حضور دارن...منم خونه م به محل کارشون نزدیکه...

کسی که شادیمو مدیونشم...کسی که فلسفه و قوانین قشنگی داره...اونم...میاد و میره اما کم...

کسی هم که چشمای پاکی داره...دوست نازم...اونم میاد و میره...

سانسور

خودم رو چرا فدا کنم؟ چرا خودم رو از بین ببرم؟ خودکشی کنم که چی بشه؟ بگن روانیه؟نباید به حرفاش اعتماد کرد؟ زندگیمو خراب کنم که چی بشه...

سانسور

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:54 توسط م.م.صدف| |

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
 به اکراه آورد دست از بغل بیرون
 که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
 چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
 مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
 منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
 تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
 حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

منبع:آوای آزاد

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 23:54 توسط م.م.صدف| |

عشق در جایی پر از ترس و دلی پر از هراس  رشد نمیکند...

عشق یعنی شجاعت...یعنی ملاحت یک بوسه عاشقانه...یعنی احساس پاک خواستن...

یعنی اغوش گرم و نگاه پاک یک عاشق...عشق یعنی دوری از هوس...عشق یعنی دوری از ترس...

عشق یعنی یک شاخه گل احساس و یک سبد بوسه...

عشق یعنی اوج حرارت...یعنی اوج صداقت...

عشق یعنی...یعنی "عشق"

نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 21:27 توسط م.م.صدف| |

امروز شاید بهترین روز زندگیم بود...شاید یکی از بهترین روزهای زندگیم بود...

وقتی آدم دوستای جدید پیدا میکنه که از جنس خودش هستن...

اما تمام خوشی هام یه طرف ، اصرار مامان واسه ترک اصفهان یه طرف دیگه...

این درد برای من ناچیز نیست

اما تا اتفاق نیفتاده نباید ناراحت بود...

بهتره به شادیها و نیمه پر لیوان نگاه کرد.

من الان چی دارم : دوستانی که دوستشون دارم ، عزیزانی که در کنار من هستند ، و خانواده و  خیلی چیزای دیگه که دارم...من زندگیمو دوست دارم...

من زندگیمو دوست دارم!

من همه چیزو دوست دارم ...

فقط امید دارم که به تهران نرم...همین

kh

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 20:6 توسط م.م.صدف| |

آه! هنوز طنین پیانو از درون قبر نورانیت به گوش میرسد...

ملودی قلبت هنوز به گوشنوازی سابق بلند و ملایم گوش را نوازش میدهد

درخشش نگاهی که دیگر نیست هنوز عالمیان را مشوش میسازد

ای رب النوع زیبایی که صدایت فرشتگان را در خواب میکند

از کدامین سو به سمت آسمان گریختی

 که هنوز فرشته ها به دنبالت میگردند

منبع: مروارید میان صدف

تقدیم به دوست مرحومی که یادش از وجودم در من زنده تر است


من را ببخش که پاکیت را ، نجابت و وقارت را ، زندگیت را...نفهمیدم...مرا ببخش که تا زنده بودی ندانستم چقدر به تو بد کردم...و من از روزی که خبر رفتنت را شنیدم ، دیگر به ساز دست نزدم...من چه از موسیقی میدانم؟ منی که موسیقی قلب تو ، حس تو را نفهمیدم...آسوده بخواب...من را نبین که چگونه آلوده ی دنیا شده ام...آسوده بخواب...دیگر هرگز آن چشمهای پاک را نخواهم دید...بخواب...تو از جنس این دنیای آلوده نبودی...رفتن برای تو تنها راه بود...کاش پزشکی بود که نجاتت دهد...کاش...اما تو چه آرام جان دادی...در آغوش خاک پاک...آرام بخواب...

 

نوشته شده در دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 0:1 توسط م.م.صدف| |

یه روز که هم "یکی" بود هم اون "یکی" بود...

یه روز قشنگ که آسمون آبی بود و خورشید درخشان میتابید...

درست در یک چنین روزی "یکی" به اون "یکی" گفت: دوستت دارم...

روزها گذشت و گذشت...

"عشق" از دور "یکی" و "یکی" رو دید...پرید اون وسط...رفت توی قلب "یکی" نشست...

"یکی" با عشق گرم گرفت...

"یکی" هر روز بیشتر عاشق اون "یکی" شد...

گذشت و گذشت و گذشت...

یه روزی دیگه "یکی" بود...اما اون "یکی" نبود...

و حالا "یکی بود یکی نبود"...

"یکی" خیلی غصه خورد...گریه کرد...

"یکی" واسه "یکی" دیگه خیلی ناراحت بود...

اما نه!!!

"عشق" هنوز بود...کنار "یکی" نشسته بود...هنوز توی دلش بود...

"یکی" با "عشق" خو گرفت...خیلی با هم جور شدن...

"یکی" دید عشق خیلی خیلی خیلی قشنگه...

عاشق "عشق" شد...

"عشق" ازش جدا نشد...

"یکی" هی عاشقتر و عاشقتر شد...

یه روز اومد که دیگه یکی نبود...

"یکی" توی عشق غرق شده بود....

و حالا نه "یکی" بود و نه اون "یکی"...

فقط عشق بود و عشق...و "یکی" که حالا جزئی از عشق شده بود

منبع: مروارید میان صدف

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:37 توسط م.م.صدف| |

دلم لبریز از هیچ است...

این روزها درد زیادی دارم...

دلم پر از خالی ست...

دلم برای رسیدن به آزادی میتپد...

دلم دلتنگ آزادیست...

دلم آشفته و حیران...

به هر سو میکشد خود را...

و من اینجا در این زندان

در این جای بی سقف و در و زندان بان

روح پر طرواتم را به قیمت یک دلخوشی

به رویاها میفروشم...

من پژمرده میشوم...پژمرده...

منبع:مروارید میان صدف

نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:56 توسط م.م.صدف| |

        ای سرچشمه ی هدایتم! هر صبح که به بیرون از خانه قدم می گذاری بال های برفی فرشتگان آماده ی نوازش قدم های تو هستند تا قدوم مقدست را بر روی بال های پرنیانشان بگذاری و تا انتهای مسیر روشنت فرش قدومت باشند تا پاهای مقدست به خاک پرگناه آلوده نشوند، آسمان ها و زمین در مقابلت سر به سجده گذاشته اند و تمامی آدمیان هر چه دارند از وجود مقدس تو دارند، اگر تو نبودی بی شک چشم ها کور بود، زبان ها گنگ و آوایی در زمین وجود نمی داشت؛ و حرف ها و احساس ها در دل دربند می ماند و سکوت ضجردهنده می شد. من که از آسمان و زمین و فرشته ها کمترم، آیا سزاوار نیست که تو را بستایم، پس اگر چنین نکنم، آیا درست است خود را انسان بنامم؟!از دل و جان می پرستمت همان گونه که تو از جان ودل به من آموختی دوستت دارم...

منبع:لینک


سلام...

شرم دارم...اما انقدر بخشنده اید شما که...

"گویند کریم است و گنه میبخشد...گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم؟"

جدیدا یکی دیگه جای منو گرفته حالا که نیستم...شکر...آخه میدونم اگه منو و ص.ع نباشیم کسی یادش نیست که حتی یه لیوان آب خنک به استاد گل ما بده...

استادگلم فرشته ست...تو آسمون نوشته ست...از همه جا  بالاتره...فردوس واسش  عالیتره...

(با اندکی تصرف و تخلیص از شعرهای مهدکودک و آمادگی)

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 17:23 توسط م.م.صدف| |

غروب آمد و کبوتران قاصدم نیامدند
و من دلم چه شور می زند
به آسمان نگاه می کنم
 به پولک ستاره ها
و یادشان در این تن تکیده تر می کشد
کجا فرود آمدید
 کدام بام ناشناس
و بر پر سفیدتان کنون که دست می کشد ؟
چه فکر تلخ و تیره ای به دور از شما
نوار خون که بسته در میان بالهایتان
ستارگان کبوتران بی پیام و بی پرند
 هنوز از کنار این دریچه من در انتظار
 به آسمان نگاه می کنم

منبع :آوای آزاد

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 17:9 توسط م.م.صدف| |

صبح یا بهار بگم ظهر ساعت ۱۲:۳۰ بیدار شدم...به به!! پس از صرف ناهار و پاک کردن تماسهای بی پاسخ از روی گوشی نشستم پای خطبه رهبر...بعد که دیدم ممکنه بزنم تلویزیون رو با تمام متعلقاتش به نابودی بکشونم پاشدم رفتم اتاقم و خوابیدم...به به...همین الان بیدار شدم...سر جمع ۱۱ ساعت خوابیدم...

خوب بگذریم...

زندگی چقدر قشنگه...آسمون آبی رنگه...دروغ دروغ پشت هم...دولت یه جاش میلنگه

موفق باشید

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 16:59 توسط م.م.صدف| |

یکی بود یکی نبود

یه روز روزگاری که من نبودم،تو هم نبودی

اسپینوزا و دکارت و هگل هم نبودن...سقراط و افلاطون و انیشتین و گربه همسایه ما هم نبودن...

یه روز که هنوز نه دلی برای شکستن بود،نه شاعری برای نوشتن...نه حافظی و نه عطاری...نه فلسفه و ذلت و خواری...نه انقلابی بود و ...نه "مدرسه" ای...

و زمانی که هیچی نبود...

زمانی که کسی سر ۰.۲۵ دعوا نمیکرد...زمانی که کسی از گرسنگی نمیمرد...زمانی که کسی با باتوم و اسلحه به جون مردم نمی افتاد...اون روزی که اصلا آدما همو نمیکشتن...

میخوام از اون روزگار بگم...

الان میگم...

یه صدایی اومد

- بس کن این اراجیفو...چنین روزی نبوده...فقط یه رویاست...

باشه چشم!

نمیگم!

از حقیقت میگم...چیزی که میبینم...چیزی که هست:

الان دقیقا ۳۰ خرداد ۱۳۸۸! من اینجا پای کامپیوتر نشستم و به چیزای فکر میکنم که تو این دنیا هست...

پارک،بازی،گردش،عشق،لامارتین،خون،شهادت،مبارزه،بوسه،فلسفه،المپیاد،کودکان و...

-بس کن...این اراجیف چیه میگی؟ تمومش کن...

باشه...راست میگن!

قرن ما قرن سکوته! سکوت...سکوت...

"سکوت"! نتهای سکون را بنواز تا برقصم...بنواز

بنواز!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:7 توسط م.م.صدف| |


Design By : Night Skin